تبليغاتX
یادداشتهای مهربانو

یادداشتهای مهربانو
تو را هر لحظه به خاطر می آورم،بی هیچ بهانه!شاید دوست داشتن همین باشد...
قالب وبلاگ

در مکه که بودیم از هر فرصتی برای رفتن به مسجدالحرام و طواف استفاده می کردیم.معمولا روزها در هتل بودیم چون گرمای هوا بچه را خیلی اذیت می کرد.و سعی می کردیم در ساعات روز یا اصلا بیرون  نریم یا اگر جایی می رفتیم با تاکسی و به مراکز خریدی که کولر داشتند می رفتیم.اتفاقا حضور ما در مکه مصادف بود با روز ولادت حضرت زهرا و این غنیمت برزرگی برامون به حساب می اومد.اون شب اتفاقا خیلی هم خسته بودیم چون روزش کلی خریدکرده بودیم.البته به خاطر روز مادر وبرای مامانها.ولی هم من و هم آقا مصطفی اصرار داشتیم از اون شب استفاده کنیم.شب های قبل هم هر شب به مسجدالحرام رفته بودیم و طوافهای مستحبی انجام داده بودیم.اون شب برای اینکه فاطمه بانو هم خیلی خسته بود تصمیم گرفتیم نوبتی به حرم برویم و نفر دیگر در هتل و پیش فاطمه بمونه تا بچه هم اذیت نشه .قرار شد اول شب من برم حرم و نزدیک اذان صبح برگردم تا مصطفی بره و تا طلوع آفتاب اونجاباشه...ساعت دوازده بود که به حرم رسیدم.اومدنی مصطفی گفت امروز روحانی کاروان گفت بهتره به نیابت از حضرت زهرا هم طواف انجام بدید.تو اتوبوس داشتم فکر می کردم چه خوب شد که اینو فهمیدم.و اگر نمی فهمیدم واقعا امشب رو از دست میدادم.بعد از نماز های مستحبی به نیت طواف خودم رو به نزدیکی حجرالاسود رسوندم تا طواف رو شروع کنم.شبهای قبل در طواف مشکل بزرگی داشتم و اون این بود که بعضی آقایون واقعا رعایت نمی کنند و خیلی تنه می زنند.مخصوصا عربها.و من واقعا از این موضوع معذب بودم.دوست نداشتم در مقدس ترین لحظه های عبادت تن یه نامحرم بهم بخوره.و سعی می کردم همیشه طوری طواف کنم که به کسی نخورم ولی در شبهای شلوغ واقعا غیرممکن بود.خیلی اذیت می شدم.خلاصه اونشب هم یکی دونفر تنه زدند بهم.خیلی ناراحت شدم.رو به کعبه کردم و گفتم خدایا من این طواف رو برای حضرت زهرا می کنم و دلم نمی خواد نقصی در اون باشه.خودت قبولش کن...من نمی خوام به اینها بخورم.چند قدمی بیشتر نرفته بودم که انگار منو هول دادند تو یه جمعیت شلوغی از یه کاروان که فقط زن بودند.و جالب اینجاست که لباس احرام نداشتند و طواف مستحبی انجام میدادند.اونهایی که مکه رفتند می دونند طواف مستحبی معمولا گروهی انجام نمیشه.به ندرت گروهی از زنها رو می شه پیدا کرد که هم زمان حرکت کنند و تو هم بین اونها باشی.مگر اینکه از کاروان خودشون باشی.من که از کاروان اونها نبودم ولی داخل اونا جا شدم و انگار دایره ای از زنها منو دوره کردند.این اتفاق اونقدر ملموس و واضح و غیر عادی بود که کاملا احساسش کردم.تمام هفت دور این طواف همون زنها دورم بودندو یکیشون از چپ و یکی از راست دستم رو گرفته بودند...اشکم در اومد.یا فاطمه زهرا قربان حیا و عفت تو...

بعد از طواف هم اتفاقی افتاد که بعدا تعریف می کنم.لازم به ذکره که شبهای بعد دیگه هرگز تو طوافهای مستحبی گروه ثابتی از زنها پیدا نکردم.حتی گاهی که عمدی وارد کاروان زنهای دیگر کشورها می شدم در طول حرکت از هم جدا می شدیم.فقط اونشب ...

خدایا به حق عفت و حیای فاطمه ی زهرا همه ی دختران و زنان ما رو با حیا و با عفت آراسته کن و ما رو با بانوی خودمون محشورکن.الهی آمین!

[ یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1391 ] [ 17:44 ] [ مهربانو ] [ ]
سلاااااااااااااااااااااااااااااااام

من برگشتم!!!!!!!!

اصلا شبیه حاجی ها سلام نکردما...نشد.بریم از اول...

سه دو یک حرکت:

سلام علیکم و رحمه الله...

اینجانب یک عدد مهربانوی نیمه سالم در دوران نقاهت می باشم که از سفر مقدس حج عمره برگشتم!

روزهای آخر در مکه بود که خیلی اوضاعم به هم ریخت و به هر سختی ای بود سعی کردم از اون سفر نهایت استفاده رو بکنم و نذارم بیماری لحظه ای از تفکر و ماندن در مسجدالحرام رو ازم بگیره.همینها به اضافه ی خستگی مضاعف از بچه داری و شوهر داری (تامین کامل رضایت شوهر از هر لحاظ در حد المپیک!)و خستگی به خاطر معطلی در فرودگاه جده و سپس انتظار تا صبح در فرودگاه مهرآباد تهران و چند تا نون اضافه باعث شده بود یک جنازه متحرک سوار هواپیمای تهران تبریز بشه....اما کافی نبود.وقتی خلبان اعلام کرد که آماده برخاستن از باند هست و مهماندارها بشینن  و کمربندها بسته بشه فاطمه بانو از فرط خوشحالی پوشک مبارک رو شدیدا مزین فرمود و سپس جیغ و داد که باید این پوشک همین الان عوض بشه.خلاصه مهماندار محترم که خانمی بود که اعصاب مصاب نداشت ولی خیلی کمکم کرد لطف کردن و ما رو به آخر کابین هواپیما راهنمایی کردن تا جای فاطمه بانو عوض بشه.در این حال فکر کنید باید بچه به بغل و پوشک و دستمال مرطوب به دست از صندلی شماره ۶ هواپیما به آخر اون برید در حالی که ساعت پنج صبحه و تمام افراد حاضر در پرواز راهی کارهای اداری هستند و خیلی رسمی و اتو کشیده و با صدای گریه بچه خواب از کله شون پریده و دارن نگات می کنن.خلاصه به هر نحوی بود خودم رو به محل رسونده و فاطمه رو راضی به خوابوندن روی میز کوچکی که برای این کار تعبیه شده بود می کردم که فاطمه بانو با یه حرکت ژانگولری خودشو شدیدا پیچوند تا از بغلم پایین بپره.انگار اگه بپره مثلا می تونه خودش بره دستشویی!!!من که مراقب بودم سرش به جایی نخوره دست چپم رو سریع بردم زیر سرش و در این حین مچ دستم چنان پیچی خورد که شترق صدا داد....و خلاصه با هر مکافاتی بود فاطمه رو راحتش کردم و به دست باباش رسوندم و بلند شدن هواپیما همراه بود با بغض و گریه من از شدت درد دست!قادر نبودم حتی یک میلیمتر تکونش بدم.باباش هم که خوابش می اومد و اصلا حواسش به من نبود یکم لوسم کنه بلکه دستم خوب شه!!بعد فکر کنید در این اوضاع بنده زکام شدید هم داشتم!بالاخره به تبریز رسیدیم.و با خیل جمعیت مشتاق دیدار ما مواجه شدیم که با چشمهای پف کرده و قلمبه منتظر دیدن ما بودند.به خونه عزیزم رسیدیم و آقای شوهر طبق معمول آزاد و فارغ از همه جا تشریف بردند لالا...حالا نخواب کی بخواب!مادر محترمشون هم که تشریف داشتند و قدرت هرگونه توپ و تشر و مانور و اعمال قدرتی رو از بنده می گرفتند.بنده ی بیچاره ی سراپا تقصیر هم فاطمه بانو را حمام کردم و خودم مهیای لالا بودم که خیل عظیم دیگری از جمعیت حاجی ندیده که موفق به حضور در فرودگاه نشده بودند به منزل تشریف آوردند.و اگر بگویم از دیدنشون خوشحال نشدم دروغ گفتم .آدم در این دوازده روزاونقدر عرب می بینه که وقتی فامیلهای خودشو می بینه کلی ذوق می کنه.خلاصه چندین نفر از این مستقبلین عزیز رو تا زمان شام هم نگه داشتیم و بعد از شام که بلاخره قرار شد بخوابیم من احساس کردم کاسه سرم مثل درپوش زودپز مامان الانه که سوت بکشه و بچسبه به سقف.(ناگفته نماند صدای زیر و دنباله دار خواهر زاده عزیزم که هرچی رو می دید می گفت می خوام می خوام...و روی اعصاب بنده پیاده روی می فرمودند نیز بی تاثیر نبود)

حالت تهوع هم ازاون طرف.و من احساس می کردم لحظات شیرین قبل از مرگ رو تجربه می کنم.سرگیجه و تهوع و سر درد و گیجی ناشی از بی خوابی همراه با درد مچ دست و سس اضافه باعث شد که شدیدا...گلاب به روتون. و سپس از حال رفتم...و اینجا بود که همسرجان متوجه شد بنده مریضم!!!

و رفتن مادرشونو آوردن تا از بچه مراقبت کنه و جنازه بنده را به اورژانس رساندند.اونجا هم ماجرایی دارد که به علت ضیق وقت از روایت آن معذورم...

این شد که اومدیم دیدیم کسی هم نیست ما رو لوس کنه و نگران بشه ...و تازه صبح روز بعد که بنده از درمانگاه به منزل منتقل شدم بلند شدم برای اهل منزل تدارک صبحانه دیدم خیلی غصه خوردم و گفتم اینجوری نمیشه برم یه کم واسه اهالی وب و دوستای باحالم خودمو لوس کنم...و اون پست رو گذاشتم...

این بود انشای من...

تا برنامه ی بعد

[ شنبه سی ام اردیبهشت 1391 ] [ 1:11 ] [ مهربانو ] [ ]
این روزها ازگفتن این جمله به دیگران خیلی لذت می برم.و چقدر حس خوبی است یاد کسی افتادن در کنار کعبه.و وقتی چشمت به عظمت و جلال و جبروت کعبه می افتد احساس می کنی حاجات تو در مقابل عظمت صاحب این خانه چقدر کوچکند...و چقدر دلگرم می شوی برای اجابتشان.و هی دعا می کنی و هی دعا میکنی...

بانو دیشب به نیابت از تو طوافی کردم خانه ی خدا را و به یاد پسرت افتادم.که چقدر غریب است و چه زمان طولانی ای است که منتظر ماست.و چقدر غریبانه دنبالش گشتم اما حجاب گناهان چشمانم را بسته بود و نیافتمش...


راستی بانو...روزت مبارک!

[ شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 ] [ 18:1 ] [ مهربانو ] [ ]

صدای مرا از شهر مدینه می شنوید.....مدینه منوره......شهر پیامبر...

چند روزیست مهمان حضرت رسول هستیم و چه نیکو مهمان نوازیست ...و مسلما کسی که مهمان نواز ملائکه خدا  و جبرئیل امین بوده برای مهمانانی چون ما حتما تدارک دیده...برای شیعیان غریب علی (ع) و دوستداران دخترش زهرا...وای زهرا...انگار نام تو و هرکه با تو پیوند دارد با غربت و غریبی عجین شده در این شهر.حتی در خانه پدرت نشانی از تو نیست...و چقدر دلم سوخت آن شب که به خانه پدرت آمدم.به خانه خودت آمدم و ندانستم کجایی...و نیافتمت.فرزندانت هم غریب بودند و چقدر سوختم و سوختم و هنوز می سوزم ازغربت سوزان این شهر غریب...

 

دوستان عزیزم خیلی دلم براتون تنگ شده بود.متاسفانه اطاقهای هتلمون اینترنت ندارن.از اونجایی که ما به دانشجویان و به خصوص نخبگان و فرهیختگان خیلیییییی ارزش می دهیم کلا هتلمون خیلی مجهزه....جاتون خالی....از یه طرف جفای این عربها و از طرفی صفای این مسئولین عزیز رو عشق است...

خلاصه از طریق موبایلم هرشب کامنتهای پر مهرتون رو چک می کنم و با دیدنشون به یادتون می افتم...و براتون دعا می کنم.برای تک تکتون.ولی امکان جواب دادن ندارم.امروز دیگه دل رو به دریا زدم و اومدم لابی هتل تا دستی به این وبلاگ بکشم...همسرجان تشریف بردن بقیع.ما خانمها هم که در حسرت بقیع می سوزیم.عقده ی دلمون رو در خونه حضرت زهرا خالی می کنیم.البته الان به خاطر گرمای سوزان هوا من با فاطمه بانو در هتل موندم .شب انشاءالله اگر توفیق باشد دوباره مثل هر شب به زیارت مسجد النبی خواهم رفت و دعاگوی همتون خواهم بود...فعلا با اجازه...

[ شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 19:15 ] [ مهربانو ] [ ]
آقا ما رفتیم ...حلالمون کنید.اگه خدا بخواد و عمری باشه پس فردا مهمون حضرت رسول هستیم.برای تک تکتون دعا می کنم.از راه دور همتون رو می بوسم (البته خانوما رو)و خداحافظ تا برنامه بعد!
[ یکشنبه دهم اردیبهشت 1391 ] [ 18:49 ] [ مهربانو ] [ ]
سلام.

در راستای اون پست شماره ۸۳ که بنده غذا رو سوزوندم کتری ام سر رفت،بچم جاش عوض نشد و باقی قضایا.دیروز در تکمیل این فرایند موبایلمو هم خونه یکی از فامیلان شوهر عزیز جا گذاشتم.این وسط پیدا کنید پرتقال فروش را!

کلا می ترسم آخرشم خودمو یه جایی جا بذارم.آیا من آلزایمر گرفته ام؟آیا من افسردگی گرفته ام؟آیا من الکی خوش می باشم؟آیا من عاشق شده ام؟(اونو که بودم...)(این قسمت توضیح داره برید پایین بخونید)آیا همه ی موارد؟آیا مسئله اینست؟

نکنه معتاد شدم؟وای خاک عالم!

بهرحال من کلا از دست رفتم.علتش هم اینه که هم در حال گذراندن یک آزمون الهی بزرگ هستم و هم چند روز دیگه توفیق زیارت خانه خدا رو خواهم داشت...و این خیلی مضطربم می کنه.می ترسم خدا قبولم نکنه.می ترسم فقط جسمم بره.می ترسم حتی جسمم هم نره...می ترسم برم و بی آبرو تر بشم...

بگذریم نمی خوام رمانتیکش کنم.فقط خیلی حواسم پرته این روزا ...یه موقع اگه دیدید مدت زیادی آپ نکردم بدونید خودمم یه جایی گم و گور شدم!!!

البته از عوارض بی خوابی در شب و پرکاری در روز هم می باشد.

قبل از رفتن به مکه می خوام بازی اگرها رو که رویا انجام داده منم بازی کنم ولی فکر نمی کنم کسی مشتاق باشه بخونه...ولی خوب من واسه دل خودم انجامش می دم وبعدشم خودم میام میخونم و تعجب می کنم از جوابای خودم!!

 

کلا قاط زدم؟

پ.ن۱:ما زمان دانشگاه یه اصطلاحی بین رفقا داشتیم هرکی رو می خواستیم بگیم خیلی پرته...میگفتیم طرف عاشقه!!!منم از اون جهت کلا همه عمر عاشق بوده ام!!!

پ.ن۲:اونایی که می یان نظر میدن بدون توقع که من برم بهشون نظر بدم خیلی برام عزیزن.چون این روزا خیلی گرفتارم و از اینکه به دوستان وبلاگی ام بی توجه شدم خیلی ناراحتم.اما از دست اونایی که تا می بینن من بهشون سر زدم میان اینجا گله مندم...

کلا گفتم.از مکه که برگردم لینکامو خونه تکونی می کنم و یه سری دوستای تازه پیدا خواهم کرد...

 

[ جمعه هشتم اردیبهشت 1391 ] [ 16:37 ] [ مهربانو ] [ ]
وقتی حرفهای نگفته ی زیادی داشته باشی دلت بهانه برای شکستن زیاد دارد.زود می شکند.زود اشکت در می آید.برای این روزها خوب است...

آنوقت است که حتی وقتی می گویند علی به فاطمه گفت:پسر عمویت هستم برخیز.آتش می گیری و آنقدر اشک می ریزی که روضه خوان هم می ماند که آیا اینهمه گریه داشت؟...

[ سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 17:14 ] [ مهربانو ] [ ]
تا حالا شده در طول یه روز هر چی یکی باهاتون حرف بزنه جواب های پرت بدین بهش؟

شده یه کتری رو بذارین زیر شیر که پر بشه و بعد یهو ببینید یه ساعت بهش خیره شدین و سر رفته؟

شده غذاتون بسوزه در حالی که بالا سرش وایسادین؟

شده حرفای یکی رو که داره باهاتون حرف می زنه تایید کنید در حالی که اصلا نفهمیدید چی گفته؟

شده یه ساعت پشت تلفن خشکتون بزنه در حالی که طرف منتظره شما چیزی بگین؟

شده یادتون بره ده دقیقه پیش پوشک بچه تون رو عوض کردید یانه؟

نمی دونم براتون پیش اومده یا نه...

من امروز اینطوریم...

[ سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 15:6 ] [ مهربانو ] [ ]
فاطمه تازگی ها یادگرفته وقتی آهنگی یا ترانه ای باز میکنم موقع کار کردن همراه با ریتم اون آهنگ زمزمه می کنه.امشبم یه آهنگ خیلی محزونی باز کرده بودم و تو عالم خودم بودم.فاطمه هم داشت واسه خودش زمزمه می کرد.یهو برگشت نگام کرد.یکم تو فکر فرو رفت و با حالت خاصی خطاب بهم گفت ماماما!؟(این اصطلاح خاص خودش برای صدا کردن منه)

نگاش کردم چشماش برق می زد.پراز امید و مهربونی بود.چقدر شاد شدم.پریدم بوسیدمش.بوییدمش.چقدر پاک و دلنشینه...

جان مادر!مادر به فدایت!ذره ای از پاکی ات را به من امانت بدهی برای دنیا و آخرتم کافیست...

[ دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391 ] [ 1:52 ] [ مهربانو ] [ ]
(وقتی تنهایی های تَن هایی را پر کنی

 

روزی می رسد که برای تنهایی هایت تَنی نیست...

 

بازی ِ بدِ روزگار است...)

حال این روزهای من بود...

ساقی جان ازت ممنونم.که حرف دلم رو که بلد نبود بزنه گفتی...


ادامه مطلب
[ شنبه دوم اردیبهشت 1391 ] [ 11:39 ] [ مهربانو ] [ ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد
دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی

من مهربانو هستم :دختر،همسر،مادر
امکانات وب
ایران رمان